تبليغاتX
باغ آسمان چقدر دیدنیست !!!


باغ آسمان چقدر دیدنیست !!!

عهد ما با تو نه عهدیست که تغییر پذیرد بوستانی است که هرگز نزند باد خزانش

 

قطاري به مقصد خدا

قطاري به مقصد خدا مي رفت . لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد . و پيامبر رو به جهان كرد و گفت : مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند ؟ كيست كه رنج و عشق تؤام بخواهد ؟ كيست كه باور كند كه دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟

قرن ها گذشت امااز بي شمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدند . از جهان تا خدا ايستگاه بود . در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد كسي كم مي شد . قطار مي گذشت و كسي كم مي شد . زيرا سبكي ( تعلق نداشتن به دنيا و سنگين نبودن با وابستگي به دنيا ) قانون خداست . قطاري كه به مقصد خدا مي رفت به ايستگاه بهشت رسيد .

پيامبر گفت : اين جا بهشت است مسافران بهشتي پياده شوند . اما اين جا آخرين ايستگاه نيست . مسافراني كه پياده شدند بهشتي شدند . اما اندكي باز هم ماندند . قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند . آن گاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت : درود بر شما راز من همين بود . آن كه مرا مي خواهد در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .

و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيد ديگر نه قطاري بود نه مسافري و نه پيامبري .

 

عرغان نظرآهاري

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 6:27 توسط •* *•. .•*. مریم .•* *•. .•*.| |

 

كسي كه مهربان نيست . خدا را نمي شناسد .

زيرا خداوند مهر است

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 2:17 توسط •* *•. .•*. مریم .•* *•. .•*.| |

 

به نام نامي توحيد

بخوان به نام رهايي ! بخوان به نام صاعقه در التهاب شب ! بخوان به نام ساقه در پهن دشت ياس ! بخوان به نام خالق خورشيد ! بخوان نبي گرامي ! بخوان رسول عشق و اميد !

بخوان به نام نامي توحيد ! تو كه خواندي ، هرم صداي تو كه قنديل هاي سكوت را ذوب كرد ، آواي مهربان تو كه فضاي ميان زمين و آسمان را عطر آگين نمود ، بوي خوش عشق كه ملائك بي تاب را به طواف حرا كشانيد ، انبيا انگشت حسرت به دندان گزيدند .

جبرئيل چه ذوق كرده بود كه پيام عاشق و معشوق را بر بال امانت خويش به يكديگر مي رساند . آري ...

تو كه خواندي ، آسمانيان ، زمينيان اهل دل را به پايان شب سياه بشارت دادند.

عرشيان كه هلهله مي كردند ، فرشيان را مژده آوردند كه . . .

( قد جائكم من الله نور ) خداوند زمين را نورباران كرده است .

هر كه خدا را مي جويد اورا ببيند و خدا را در آينه وجود او به تماشا بنشيند .

 

 

 

 

 

 

مبارك بادتان اين عيد والا

 

نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 3:25 توسط •* *•. .•*. مریم .•* *•. .•*.| |

كي پيدا ميشه كه اون قدر دوستت داشته باشه كه براي غصه هاي توي بنده يه آسمون گريه كنه ؟

آخه مي دوني؟

 من يه بار بارون خوردم شور بود . . .

فهميدم خدا هم شبا گريش مي گيره

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 2:15 توسط •* *•. .•*. مریم .•* *•. .•*.| |

خداحافظ شب اول

خداحافظ شب دوم

خداحافظ شب سوم

خداحافظ اعتكاف

خداحافظ لحظه هاي ناب باروني لبريز از شور و مستي دوستي با دوست

دلم براتون تنگ ميشه

 

 

نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 2:47 توسط •* *•. .•*. مریم .•* *•. .•*.| |

 

 

چرا درختيم ؟

چرا ريشه ها يمان را بهانه مي كنيم ؟

چرا پرنده نمي شويم ؟

چرا بال هايمان را نمي گستريم براي پرواز ؟

چرا آسمان خالي است‌ و زمين لبريز ؟

چرا حتي شاخه هايمان را تكاني نمي دهيم ؟

و چرا ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟

بايد آن ها را برهانيم  

برهانيم تا ا ا ا ا ا نمي دانم

شاخه هايمان عجب خشك است و ريشه هايمان بس عميق

بايد فكري براي رهايي كرد

رهايي . . .

فصل پرواز نزديك است

نزديك نزديك

 

نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 2:38 توسط •* *•. .•*. مریم .•* *•. .•*.| |

پيامبري از كنار خانه ما رد شد . باران گرفت . مادر گفت : چه باراني مي آيد  پدرم گفت : بهار است . و ما نمي دانستيم باران و بهار نام ديگر آن پيامبر است

پيامبري از كنار خانه ما رد شد . لباس هاي ما خاكي بود . او خاك روي لباس هايمان را به اشارتي تكانيد . لباس ما از جنس ابريشم و نو ر شد و ما قلبمان را از زير لباسمان ديديم .

پيامبري از كنار خانه ما رد شد . آسمان حياط ما پر از عادت و دود بود . پيامبر كنارشان زد . خورشيد را نشانمان داد و تكه اي از آن را توي دست هايمان گذاشت .

پيامبري از كنار خانه ما رد شد و ناگهان هزار گنجشك عاشق از سرانگشتان درخت كوچك باغچه روييدند و هزار آوازي را كه در گلويشان جا مانده بود به ما بخشيدند و ما به ياد آورديم كه با درخت و پرنده نسبت داريم .

پيامبري از كنار خانه ما رد شد . ما هزار در بسته داشتيم و هزار قفل بي كليد . پيامبر كليدي برايمان آورد. اما نام او را كه برديم قفل ها بي رخصت كليد باز شدند . من به خدا گفتم : امروز پيامبري از كنار خانه ما رد شد . امروز اين جا انگار بهشت است . خدا گفت :

كاش مي دانستي هر روز پيامبري از كنار خانه تان مي گذرد و كاش مي دانستي بهشت همان قلب توست .

عرفان نظرآهاري

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 2:47 توسط •* *•. .•*. مریم .•* *•. .•*.| |


Design By : Night Skin