باغ آسمان چقدر دیدنیست !!!
عهد ما با تو نه عهدیست که تغییر پذیرد بوستانی است که هرگز نزند باد خزانش
اگر روزي دلم گرفت . . . اگر روز ي دلم گرفت . . . يادم باشد كه فرشته ها قدم هاي مرا شماره مي كنند يادم باشد كه ابرها هم براي من بناي گريستن به پا كرده اند يادم باشد كه پروانه ها گل هاي اميدم را وسوسه مي كننند يادم باشد كه لحظه هاي وصال شوق رسيدن مرا فرياد مي كنند يادم باشد كه سپيده دم نوري سر مي زند يادم باشد كه ستاره ها حضورم را نورباران خواهند كرد يادم باشد كه خداي من اين جاست . . . همين نزديكي ها و من . . . تنها نيستم بارالها ! گويند كه هر كارت از بهر حكمتي است . خلق كردنت ، ميراندنت ، بهشت جاودانت ، دوزخ آتشينت . . . همه و همه از بهر حكمتي است كه فقط داناي مطلقي چون خودت مي داند اما . . . اما هرگز يك چيز را به خاطر حكمت خويش از من مگير . يك چيز كه اگر نداشته باشم از پست ترين پست ها هم پست ترم . چيزي كه اگر در وجودم ريشه كن شود ، نمي توانم اين چيزها را بنويسم . چيزي كه حاضرم به خاطرش حسين وار به ميدان جنگ بروم . . . علي گونه در عين عبادت به سوي تو نايل شوم . . . و هزاران هزار . . . آري عشق . . . چيزي نيست جز وادار كردن من به نوشتن . چيزي نيست جز شناخت محبوب . چيزي همانند مادري كه . . . پس بار الها از تو مي خواهم كه هيچ گاه مرا از اين احساس كه نمادي از خودت است خالي نكني . حتي اگر دليلي باشد بر حكمت !
سينا اميني دلش مسجدي مي خواست . با گنبدي فيروزه اي و مناره اي نه خيلي بلند و پيرمردي كه هر صبح و هر ظهر و هر شب بر بالاي آن الله اكبر بگويد . دلش يك حوض كوچك لاجوردي مي خواست . و شبستاني كه گوشه اش مهر و تسبيح و چادرنماز است . دلش هواي محله اي قديمي را كرده بود . با پيرزن هايي ساده و مهربان كه منتظر غروبند و حي علي الصلاة . ا ما محله شان مسجد نداشت . . . فرشته ها كه خيال نازك و آرزوي قشنگش را مي ديدند ،به او مي گفتند : حالا كه مسجدي نيست ، خودت مسجدي بساز . او خنديد و گفت : چه محال زيبايي ، اما من كه چيزي ندارم . نه زميني دارم و نه تواني و نه ساختن بلدم . فرشته ها گفتند : اين مسجد از جنسي ديگر است مصالحش را تو فرا هم كن ، ما مسجد را مي سازيم . اما او تنها آهي كشيد . و نمي دانست هر بار كه آهي ميكشد ، هر بار كه دعايي ميكند ، هر بار كه خدا را زمزمه مي كند ، هر بار كه قطره اشكي كه از گوشه چشمش مي چكد ، آجري بر آجري گذاشته مي شود . آجر همان مسجدي كه او آرزويش را داشت . و چنين شد كه آرام آرام با كلمه ، با ذكر ، با عشق و با دعا ، با راز و نياز با تكه هاي دل و پاره هاي روح ، مسجدي بنا شد . . . او مسجدي سيال و با شكوه و نا پيدا ، چونان عشق از نور و شعور ، مسجدي كه مناره اش دعا بود و هر كاشي آبي اش ، قطره اشكي . و هر جا كه مي رفت ، مسجدش با او بود . پس خانه مسجدي شد . و كوچه مسجدي شد . و شهر مسجدي . آدم ها همه معمارند . معمار مسجد خويش . نقشه اين بنا را خدا كشيده است . مسجدت را بنا كن پيش از آن كه آخرين اذان را بگويند . مسجدت را بنا كن پيش از آن كه آخرين اذان را بگويند . گرچه زندگي با درد و غم همراه است اما مسير از شادماني هاي بسيار خالي نيست اگر دنياي خود را فرو ريخته يافتي تكه هاي سالم را برگير و به راه خود ادامه بده چون در پايان آرزوهايت را برآورده خواهي يافت به ياد داشته باش كه در پايان همين فرازها و فرودهاست كه يكديگر را توازن مي بخشد بگذار اشك هايت جاري شوند بگذار گل لبخند بر لبانت بشكفد اما تسليم . . . هرگز ! هرگز ! به ياد آر . . . . . . . . . . . . . . كه در تو نيرويي است كه نويد واقعيت يافتن روياهايت را مي دهد حتي آن زمان كه بسيار دور مي نمايند روزگار بهتري خدايا دلم مي خواست يك جايي باشي حتي اگر شده يك جاي دور . آن وقت حتما مي آمدم پيشت . حتي اگر پيش تو آمدن خيلي سخت بود . همه اش دنبالت مي گردم . مي گويند تو همه جا هستي . اما من پيدايت نمي كنم . مگر تو نگفتي من از رگ گردن به تو نزديك ترم ؟ همه اش به اين آيه فكر مي كنم . اين آيه مثل يك راز است . يك راز مهم كه من نمي توانم آن را بفهمم . آخر رگ گردن نزديك ما نيست . درون ماست . قسمتي از ماست . به اين آيه فكر مي كنم و دلم هري مي ريزد پايين . انگار يك چيزي توي رگهايم راه مي افتد . يك چيز دوست داشتني و قشنگ . خدايا اين چيزي كه توي رگ هاي من مي گردد تويي ؟ همه چيز اگر تيره مي نمايد روشن مي شود زود باراني بايد تا كه رنگين كماني بر آيد و ليموهايي ترش تا شربتي گوارا فراهم شود و گاه روزهايي در زحمت تا كه از ما انسان هايي توانا تر بسازد خورشيد دوباره خواهد درخشيد زود خواهي ديد هزار و يك اسم داري و من از آن همه لطيف را دوست تر دارم كه يار ابر و ابريشم و عشق مي افتم . خوب يادم هست از بهشت كه مي آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسيم . بس كه لطيف بودم ، توي مشت دنيا جا نمي شدم . اما زمين تيره بود . كدر بود . سفت بود و سخت . دامنم به سختيش گرفت و دستم به تيرگي اش آغشته شد و من هر روز قطره قطره تيره تر شدم و ذره ذره سخت تر . من سنگ شدم و سد و ديوار . ديگر نور از من نمي گذرد . ديگر آب از من عبور نمي كند . روح در من روان نيست و جان جريان ندارد . حالا تنها يادگاري ام از بهشت و لطافتش چند قطره اشك است كه گوشه دلم پنهانش كردم . گريه نمي كنم تا تمام نشود . مي ترسم بعد از آن از چشم هايم سنگ ريزه ببارد . وقتي تيره ايم وقتي سراپا كدريم ، به چشم مي آييم و ديده مي شويم . اما لطافت هر چيز كه از حد بگذرد ناپديد مي شود . يا لطيف ! كاشكي دوباره . . . . . . . . . . . . مشتي تنها مشتي از لطافتت را به من مي بخشيدي تا مي چكيدم و مي وزيدم و ناپديد مي شدم . مثل خودت كه ناپيدايي . . . يا لطيف ! مشتي تنها مشتي از لطافتت را به من ببخش . خواب ديدم دست هاي كوچك من آشيانه تو مي شود . قطره قطره قلب كوچكم آب و دانه تو مي شود شب ستاره ها از تمام شاخه هاي من تاب مي خورند ريشه هاي تشنه ام توي حوض خانه خدا آب مي خورند من هميشه خواب ديده ام ولي . . . . . . . . . . . . ولي راستي هيچ فكر كرده اي يك درخت توي باغ آسمان چقدر ديدني است ؟ ريشه هاي ما اگرچه گير كرده است ميوه هاي آرزو ولي رسيدني است ای جنگل سبز نیایش های بارانی ای وسعت سبز و پر از عطر غزل خوانی تا کی نمی آیی و میماند دو دست من در ارتفاع سرو های سرد سیمانی ؟ تا کی نمی آیی؟ نمی آیی رو به سمت من ؟ رو به خاکی ترین ، رو به ویرانی با یاد تو ای انتظار سال های دور طی می شود ابری ترین فصل زمستانی یک قنوت خیس چشمم را اجابت کن ای جنگل سبز نیایشهای بارانی ليلي زير درخت انار نشست . درخت انار عاشق شد ، گل داد ، سرخ سرخ . گل ها انار شد ، داغ داغ . هر اناري هزارتا دانه اشت . دانه ها عاشق بوند ، دانه ها توي انار جا نمي شدند . انار كوچك بود . دانه ها تركيدند . انار ترك برداشت . خون انار روي دست ليلي چكيد . ليلي انار ترك خورده را از شاخه چيد . مجنون به ليلي اش رسيد . خدا گفت : راز رسيدن فقط همين بود . كافي است انار دلت ترك بخورد . عرفان نظرآهاري ما راحت حرف مي زنيم ، ولي نوشتن براي بيشتر ما سخت است . اما تو بنويس كه يادت بماند نوشته ها ، رد پاي عبور است . فردا كه برگردي و نوشته هايت را بخواني ، به ياد مي آوري كه از كجا رد شده و چطور قد كشيده اي . اين وبلاگ هم يك جور بهانه است ، بهانه رد شدن و قد كشيدن . اين وبلاگ نه قاعده اي دارد و نه نظمي تنها قاعده اش نوشتن براي اوست . اين روز ها آدم ها سرشان شلوغ است . بعضي حوصله خدا را ندارند ، حال او را نميپرسند . برايش چيزي نمي نويسند ، اما تو اين كار را بكن ، تو حالش را بپرس . تو چيزي برايش بنويس . ساعت هايت را با او تقسيم كن . ثانيه هايت را هم . تويي و كلمه و خداوند . پس برايش بنويس . . . هر چه كه باشد . . . نامه هاي خط خطي اي جاودانه ترين . . . آن گاه كه عشق زميني را تجربه مي كردم ، دلم چيزي فراتر مي خواست . خط بطلان بر تمام آن ها كشيدم و دل در گرو عشق تو سپردم . نوري از عشق تو مرا در گرفت . چه عشقي و چه حلاوتي ، چه نعمتي . . . خداوندا ! عشقت را از من دريغ نكن . دكتر شريعتي مي گن وقتي آدما مي ميرن ، يه نورايي همراه آدم مؤمن توي قبر مي ره يكي از اون نورا مي گه : من نور نمازم
در دلم حيات خلوتي است . . . غرق سكوت مثل لحظه هاي خواب از پنجره خيره مي شوم به آسمان رو به انتهاي آفتاب آن زمان هزار بار از خودم دور مي شوم مي روم ته حياط خلوت دلم مثل روزهاي اول رسيدنم خالي از غرور مي شوم حرف مي زنم با غروب با خدا با تمام آيه ها يك سؤال . . . يك سؤال مثل بادبادكي بي نخ گير مي كند مدام لا به لاي شاخه هاي ذهن من كيست صاحب حيات من ؟؟؟ غروب يا كه آن خداي خوب پرنده بر شانه هاي انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت: اما من درخت نيستم تو نمي تواني روي شانه هاي من آشيانه بسازي . پرنده گفت :من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم ، اما گاهي پرنده ها و آدم ها را اشتباه مي گيرم . انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممكن بود . پرنده گفت : راستي چرا پرزدن را كنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد . پرنده گفت : نمي داني در آسمان چقدر جاي تو خاليست و انسان ديگر نخنديد . انگار در خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نميدانست چيست . شايد يك آبي دور يك اوج دوست داشتني . پرنده گفت : غير از تو پرندگان ديگري را مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نكند فراموش مي شود . پرنده اين را گفت و پر زد و انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به آبي بزرگي افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي در دلش موج زد و آن وقت انسان دستي را بر شانه هايش احساس كرد و صدايي را شنيد كه مي گفت : يادت مي آيد كه تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود اما تو آسمان را نديدي . راستي بال هايت را كجا جا گذاشتي ؟ انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن وقت رو به خدا كرد و گريست . در لحظه هاي موعود بي قرار تر از ابر بهار ، به سمت حادثه اي بيدار گام بر ميدارم . لحظه ي تولد نزديك است . لحظه اي كه در آن روح چشم مي گشايد و كوه قد مي كشد به آسمان و من دوباره آغاز مي شوم با يك سلام . . .











| Design By : Night Skin |



