تبليغاتX
باغ آسمان چقدر دیدنیست !!!

شكيبايي با ديگران  عشق است .

شكيبايي با خود  اميد است  .

شكيبايي با خدا   ايمان است .

+ نوشته شده توسط •* *•. .•*. مریم .•* *•. .•*. در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 و ساعت 18:37 |

 در میان دل شمع                                        عاشقانی نزدیک

همه لبریز خدا                                دست ها کاسه لبریز نیاز

همه از جنس دعا                                          صف به صف

شانه به شانه                                       همه نور است و ضیا

طرف این منظر سر سبز دعا         گوش کن جاده صدا می زند

از دور قدم های تو را

رخت از ماه درآید پیدا                 که بیا اینجاست معشوق بیا.....

اگرهر کدوممون قسمتمون شد رفتیم اعتکاف برای همه دعا کنیم....

 

+ نوشته شده توسط •* *•. .•*. مریم .•* *•. .•*. در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 و ساعت 1:48 |

خداوند بی نهایت است و لا مکان و لا زمان. اما به قدرفهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده می شود. یتیمان را پدر می شود و مادر.... محتاجان برادری را برادر می شود. نا امیدان را امید می شود. گمگشتگان را راه می شود. در تاریکی ماندگان را نور می شود. رزمندگان را شمشیر می شود. پیران را عصا می شود. محتاجان به عشق را عشق می شود. خداوند همه چیزمی شود همه کس را.

به شرط اعتقاد به شرط پاکی دل به شرط طهارت روح به شرط پرهیزید از معامله با ابلیس. بشویید قلب هایتان را از هر احساس نا روا و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف و زبانتان را از هر گفتار ناپاک و بپرههیزید از ناجوانمردی ها ناراستی ها نامردمی ها...

چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه بر سر سفره شما  با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند.و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خوند... مگر اززندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود ؟؟!!!

 

+ نوشته شده توسط •* *•. .•*. مریم .•* *•. .•*. در جمعه هفتم تیر 1387 و ساعت 15:57 |

روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي....

 

 

+ نوشته شده توسط •* *•. .•*. مریم .•* *•. .•*. در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 و ساعت 16:24 |

 يه روز يه باغبونی ، يه مرد آسمونی
نهالی كاشت ميون باغچه مهربونی
می ‌گفت سفر كه رفتم يه روز و روزگاری
اين بوته ياس من می مونه يادگاری
هر روز غروب عطر ياس تو كوچه‌ها می‌پيچيد
ميون كوچه باغا ، بوی خدا می ‌پيچيد
اونايی كه نداشتن از خوبیا نشونه
ديدن كه خوبی ياس ، باعث زشتيشونه
عابرای بی‌احساس پا گذاشتن روی ياس
ساقه‌هاشو شكستن آدمای ناسپاس
ياس جوون برگرفت ، تكيه زدش به ديوار
خواست بزنه جوونه ، اما سر اومد بهار
يه باغبون ديگه شبونه ياس رو برداشت
پنهون ز نامحرما تو باغ ديگه‌ای كاشت
هزار ساله كوچه‌ها پر ميشه از عطر ياس
اما مكان اون گل مونده هنوز ناشناس

ایام شهادت حضرت فاطمه (س) بر شما تسلیت باد...

 

+ نوشته شده توسط •* *•. .•*. مریم .•* *•. .•*. در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 و ساعت 11:44 |

 

سال هاي سال درخت سيب اسم خدا را زمزمه كرد و با هر زمزمه اي سيبي سرخ به دنيا آمد . سيب ها هر كدام يك كلمه بود . كلمه هاي خدا . مردم كلمه هاي خدا را مي گرفتند و نمي دانستند كه درخت اسم خدا را منتشر مي كند . درخت اما مي دانست خدا هم . درخت اسم خدا را به هر كس كه مي رسيد مي بخشيد . آدم ها همه اسم خدا را دوست داشتند . بچه ها اما بيشتر و وقتي كه سيب مي خوردند خدا را مزه مزه مي كردند و دهانشان بوي خدا مي گرفت .

درخت سيب زيادي پير شده بود . خسته بود مي خواست بميرد اما اجازه خدا لازم بود . درخت رو به خدا كرد و گفت : همه عمر اسم شيرينت را بخشيدم ، اسمي كه طعم زندگي را ياد آدم ها مي داد . حس مي كنم ماموريتم ديگر تمام شده بگذار زودتر به تو برسم . خدا گفت : عزيز سبزم ! تنها به قدر يك سيب ديگر صبر كن . آخرين سيبت سهم كودكي است كه دندان هايش هنوز جوانه نزده . اين آخرين هديه را هم ببخش صبر كن تا لبخندش را ببيني .

و درخت سيب يك سال ديگر هم زنده ماند براي ديدن آخرين لبخند و وقتي كه كودك آخرين سيب را از شاخه چيد خدا لبخند زد و درخت در آغوش خدا جان داد .

 

+ نوشته شده توسط •* *•. .•*. مریم .•* *•. .•*. در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:36 |
 

تنهايي سرشار از موهبت است

زيرا در سكوت درون خدا را خواهي يافت

 

+ نوشته شده توسط •* *•. .•*. مریم .•* *•. .•*. در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:33 |